مـــی آیــد!
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید.
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید.
اگه فاصلـــه افتاده
اگه من با خودم سردم
تو کاری با دلم کردی
که فکــرشم نمی کردم
چه آسون دل بریدی
از دلــی که پای تو گیــره
که از این بدترم باشی
واسه تو نفسـش میره
نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه
همیـشـه لحظۀ آخـــر خـــدا نزدیکتر می شه
تو رو دستِ خودش دادم
که از حـالم خبــر داره
که حـتـی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره
تو امـید مـنی امـا…
داری از دسـت مـن مـیری
با دسـتهای خودت داری
هـمه هسـتیمو میگیری
دعـا کردم تو روبـازم
با چـشمی که نـخوابـیده
مگه مـیذاره دلتـنگی
مـگه گـریه اَمـون مـیده
مریـضـم کـرده تنـهایی
ببـین حـالم پریـشونه
من اونقدر اشـک مـیریزم
کـه برگردی به این خـونه
حسـابش رفته از دسـتم
شبـایی رو کـه بـیدارم
شـاید از گـریه خوابـم بـرد
درهـارو باز مـیذارم…
ای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی…
تمومه زندگیم اینه
منو بغضو درو دیوار
چی مونده از تن خسته ام
که می خواد بشکنه این بار
میرم خداحافظ…
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم….!
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که هستم هنگامی که با توام
دوستت دارم نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای
بلکه برای آنچه که از من می سازی
دوستت دارم , برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی
دوستت دارم ,چون دست بر دل فسرده ام می نهی
زنگارهای بی ارزش و بی مقدار را به سویی می زنی
و نور می تابانی بر گنجینه های پنهانی که تاکنون در ژرفا مانده بودند
دوستت دارم
چون یاریم می کنی که از تخته پاره های زندگی نه یک کپر, که معبدی در خور بنا نهم
که کار روزانه ام نه یک سرشکستگی بلکه ترنم ترانه ای باشد
دوستت دارم
چون بیش از هر کیش و ایینی به رویش من یاری رسانده ای
فراتر از هر سرنوشتی شادی را به من ارزانی داشتی
این همه را هدیه داده ای
بی هیچ تماسی , کلامی و یا اشارتی
به این کار توانا گشته ای
چون خود بوده ای
شاید دوست بودن در نهایت همین معنا باشد
چی بگم…از کجا بگم…از کدوم بدبختیم بگم…خودمم نمیدونم…دارم چیکار می کنم…
چه آینده ای در انتظاره منه؟
چه سرنوشتی…؟
از همه عالم خسته شدم…
حتی تو…!
آره…
دیگه حالا چرا اینطوری؟
مگه من باهات اینطوری کرده بودم؟
آره خدا جون؟ آره؟
نمیدونم…
دیگه کم اوردم…
می خوام بمیرم…
خوب بمیر…!
حتما همینو میگی…
ولی نه…
به این راحتی ها هم نیست…
ای کاش…
دوست دارم…!
با من اینطوری نکن…
همین…!!!
به قول یه بنده خدا: سـیـس…!
از این یه بعد عکسامو تو این سایت قرار می دم…
خوشحال میشم به عکسام یه نیگا بندازین…اگرم دوست داشتین نظر بدین… :دی
این روزا چقدر هوا سرده…
چقدر شبا بی رحمه…
روز و شب دیگه فرقی نداره زندگی یک رنگه…!
داشتیم می رفتیم ولی نذاشتن…
گفتن: عقب عقب ، اینجا جایه تو نیست!
بی خودی خودتو اینجا جا نکن!
ولی خوب من چیکار کنم؟
دست من نبود که؟
مگه من می تونم کاری کنم؟
همش دسته اونه…
هر کاری و هر چیزی…!
تو چنین روزی پا به این دنیا گذاشتم…
هنوز به نتیجه خاصی نرسیدم…
اصلا کی گفت من بیام…
فهمیدی بهم بگو…