آرشیو برای بخش : عمومی

..::؟::..

نوشته شده در قسمت : ادبیات, دل خودم, عمومی توسط : مرتضی

می خوام سفره ی دلمو وا کنم ، به خدا این بار می گم چه مرگمه

{چه سالی شود امسال}

تولد؟

نوشته شده در قسمت : دل خودم, عمومی توسط : مرتضی

این روزا چقدر هوا سرده…

چقدر شبا بی رحمه…

روز و شب دیگه فرقی نداره زندگی یک رنگه…!

داشتیم می رفتیم ولی نذاشتن…

گفتن: عقب عقب ، اینجا جایه تو نیست!

بی خودی خودتو اینجا جا نکن!

ولی خوب من چیکار کنم؟

دست من نبود که؟

مگه من می تونم کاری کنم؟

همش دسته اونه…

هر کاری و هر چیزی…!

تو چنین روزی پا به این دنیا گذاشتم…

هنوز به نتیجه خاصی نرسیدم…

اصلا کی گفت من بیام…

فهمیدی بهم بگو…

سبز

نوشته شده در قسمت : دل خودم, عمومی توسط : مرتضی

بار دگر به سینه ما داغ آمده
بادی سیاه بر سر این باغ آمده

سبزی که قامتش همه رنگ سیاهی است
سبزی که تار و پودش از تباهی است

از نسل شمر و حرمله قومی رسیده‌اند
بر دوش خویش بیرق سبزی کشیده‌اند

اینان که دست قدرت حق را ندیده‌اند
داغ حسین بر جگر ما ندیده‌اند

ما در ره حسین سراپایمان سر است
دل‌هایمان چو آهن و چشمانمان تر است

مردن برای او بود آمال قلبمان
عشق حسین در دل ما هست چون زبان

ای وای اگر که رهبرمان رخصتی دهد
تا مرغ دل زپیکر خاکیمان رهد

با بیرقی که سرخ زخون کبوتر است
بر روی لب تلاطم الله‌اکبر است

از بیخ ‌برکنیم علف‌های هرزه را …

همیشه رو این قسمت مشکل دارم…!

نوشته شده در قسمت : عمومی توسط : مرتضی

{اگر خواستـی بمــیـــری بــــی بهانـه ، بخور ماست و پیاز و هندوانـــــــه}

{در دنیا کسی نیست که وجودش برای کاری بدرد نخورد }

فردا

نوشته شده در قسمت : دل خودم, عمومی توسط : مرتضی

موهایم را شانه می زنم

و در آخرین ایستگاه زمین

پشت یک میز چوبی

با تو چای می خورم

فردا

ستاره ها نام مرا

از تو می پرسند…

ع ش ق

نوشته شده در قسمت : دل خودم, عمومی توسط : مرتضی

نمی دانم چرا چند وقتی است که آسمان برایم جذاب تر شده است. روز و شبش فرقی ندارد، هر دو از قبل زیباتر شده اند…البته بماند که آسمون شب رو بیشتر دوست دارم… آخه توش ماه داره… ماهه نصفه نیمه، قشنگه، البته کاملشم قشنگه ولی بازم سلیقه آدماست دیگه…! حس می کنم عمرم داره از خودم فرار می کنه…! {هی فرار نکن} یه چند وقتیه خودمو گم کردم… البته کمی بهترترم، ولی بازم نمی دونم چمه…[?] منم واسه خودم ماجرایی دارم…! همش منتظرم تا عید بیاد یه استراحت توپ بکنم… خستگیم دره… بماند که همش پیش خودم می گم خدا بعد از عید رو بخیر کنه…[یا زهرا] بیخیال اصلا ولش کن… با یه شعر می تمومیمش…

روزها فکر من این است ، و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم آخر ؟ ننمای وطنم؟

“آیا این رویا ادامه پیدا میکنه یا من…”

ای کاش…!

نوشته شده در قسمت : عمومی, متفرقه توسط : مرتضی

ای کاش می تونستم….

ای کاش می تونستم به کسی بگم….

ای کاش می تونستم با خودم باشم…

ای کاش می تونستم با یکی باشم…

ای کاش می تونستم…

ای کاش می تونستم گریه کنم…

ای کاش تنها بودم…

ای کاش نبود…

حالا که هست…

ای کاش…

خیلی بی معرفتی…

زندگی…

نوشته شده در قسمت : دل خودم, عمومی, متفرقه توسط : مرتضی

زندگی سخته اگه سختش بگیری….

آسونه اگه آسون بگیری…

پس همه ی ما همیشه باید سعی کنیم آسون بگیریم….

پس چه خوبه همه باهم از همین الان یاد بگیرم و قول بدیم که آسون بگیریم…. :دی

شفاعت

نوشته شده در قسمت : عمومی, مذهبی توسط : مرتضی

یک روز عاشورائی بود و همه مردم شهر داشتند در مساجد و محافل گریه می کردند، یک زن بدکاره ای، در یکی از محله های این شهر، رسما (معروفه) بود و به اندازه ای کثیف بود و در میان بدکاره های رسمی از همه پلیدتر که همان روز، عده ای مشتری داشت. نزدیک ظهر می خواست برای آنها غذائی درست کند و سور و ساتی برپا سازد، کبریت نداشت، آمد به منزل همسایه، که آنجا روضه  می خواندند و شله می دادند و در باز بود و آمد و رفتی و دود و دمی. رفت توی آشپزخانه، شعله های آتش زیر دیگ خاموش شده بود و رویش خاکستر نشسته بود، در حالی که در اطاق های بالا، روضه خوان به داخل گودال قتلگاه رسیده بود و از تیغ که بر حلقوم امام نشسته و خون و التماس یک قطره آب و پرتاب سنگ و نیزه و… می گفت و ضجه و شیون از دل ها یا دهان ها بلند می شد، در آشپزخانه، این زن فوت می کرد به خاکستر اجاق، در نتیجه دود و خاکستر به چشمش  رفت و در همان حال که مصیبت حسین خوانده شد، از چشم های این فاحشه چند قطره اشک ریخت!

بعدها مردم او را در خواب دیدند که در اعلی غرف بهشت با زنان پاکدامن محشور است. پرسیدند، تو اینجا چه می کنی؟ مگر چه خبر شده؟ مگر حساب و کتاب آنجاها چه فرمی است؟ گفت: کار من خیلی خراب بود، خدا بقدری سخت گرفته بود که از وحشت داشتم دیوانه می شدم، تمام کارها و حالات و حتی خیال پنهانی یی را که لحظه ای در سرم گذشته بود، با آن ترازوی عجیبش وزن می کردند، خدا می گفت، اگر به وزن یک اتم کار بد یا خوب کرده باشی اینجا اثرش را می بینی! من هم که می دانید شغلم و درآمد و زندگی ام و عمرم و تمام وجودم گناه یکدست بود.

مصرف کثافتکاری های یک محله را یک تنه تامین می کردم. خلاصه ملائک حساب و کتاب سخت به زنجیرم کشیده بودند و می گفتند تو حتی یک بار در عمرت یک ذره کار نیکی نکرده ای، می گفتند ذاتت کثیف و فکر و روح و عقیده و احساس و شخصیتت در پلیدی و پستی و زشتی گناه سرشته شده است. قرآن و ترازو و نامه اعمال و… ناگهان کنار رفتند و خدا هم ناگهان لحن و رفتارش را عوض کرد! دیدم، شفیع روز جزا آمد و دستم را گرفت و از آن محکمه وحشتناک نجاتم داد و چون در دست راستم جواز ورود نداشتم، و بر در های ورودی بهشت مامورین بیدار و دقیقی گماشته شده اند که ممکن نیست یک عنصر پست بی ارزش و ناپاک  و حتی بی شعور رد شود، آقا مرا از یک در مخفی بسته ، که کسی خبر نداشت و فقط پارتی دارها را از آنجا وارد می کردند ، از آن در ، برد تو و قاطی زنان بهشتی جا زد.

خودم تعجب کردم، باورم نمی شد، نکند عوضی گرفته باشند! نه مگر می شود؟ اما آنجا دیدم خیلی تیپ ها مثل من بودند که از قیافه و رفتار و حرف زدنشان معلوم بود دوزخیان بهشت اند و یک مشت خان غارتگر و حاجی رباخوار و حاکم آدم کش و نوکران بیگانه و آلت فعل های استعمار و سرمایه داری ها استثمار گر و چاقوکش و جیب بر و بچه باز و لات  عوامفریب و فحاش و تهمت زن و ریاکار و مرد فاحشه و زن فاحشه ، همه جور آدم، برخورده اند توی شهدا و خدمتگذاران و فداکاران راه آزادی و مردم ، و عدالت و حقیقت پرستان و جانبازان حق و پیروان علی و شهیدان کربلا و همه آدم های فهمیده و حسابی و مرد عقیده و جهاد!

بله! از همپالکی های خودم پرسیدم، قضیه چی است که ماها را هم آوردند تو این ها و هیچ حساب و کتابی از ما نکشیدند؟ برایم توضیح دادن که ماها را عدالت خدا اینجا نیاورده، شفاعت حسین آورده! یکی گفت من یک دعا خوانده ام، دیگری گفت زیارت رفته ام، دیگری گفت تربت کربلا را توی کفنم گذاشته ام، و دیگری گفت، من چون سرمایه دار بودم یک ضریح طلا برای یک امام تهیه کردم. و بالاخره دیگری گفت من پول حسابی دادم یک جا قبر دو نبش حسابی، از مرغوب ترین زمین های حرم امام خریدم و تا سرازیرم کردن به قبر ، روزنه ای باز شد و آن طرف سر بالا بردنم به آسمان و در کجاوه ای از نور آوردنم همین جا که ملاحظه می فرمایید!

اما من، هرچه فکر می کنم می بینم همین کار را هم برای شفاعت امام نکرده ام و اصلا اهل این حرف ها در زندگی نبوده ام. بعضی همکارهایم که خیلی اهل عقیده بودند، روزهای شهادت کاسبی را تعطیل می کردند و می رفتند روضه و گریه و زیارت و خیلی هم نذر و نیاز می کردند، اما من روز عاشورا را هم دایر بودم!

بالاخره، به کمک توضیحات و بازجوئی های یکی از متخصصان فن شفاعت، یادش می افتد از  آن روز عاشورا که در زمان ذکر مصیبت بر حضرت ابی عبدالله او روضه به گوشش خورده و اشک هم بر چشمش افتاده، همین قطره آب تصادفی ، تمام پلیدی هایش را پاک و خیانت هایش را خدمت کرده و تمام قوانین الهی ، کتب آسمانی ، نبوت انبیاء ، اماممت ائمه ، ولایت اولیاء ، مجاهدت علما ، شهادت شهدا ، و اساسا همه حکمت و قانون و سنت و نظام خداوند را در خلقت جهان و انسان و همه مکتب های حکما و علمای اخلاق و تعلیم و تربیت و حقوق و جامعه و انسان شناسی و بطور کلی ، عقل سالم را شسته و دور ریخته است…!

گناه…؟!

نوشته شده در قسمت : عمومی, متفرقه توسط : مرتضی

خانه ام به من می گوید :

———-مرا ترک مکن چرا که گذشته تو ساکن من است.

راه می گوید :

—–به دنبال من بیا، من آینده تو هستم.

اما من خانه ام و به راه می گویم:

————من گذشته و آینده ای ندارم.

————اگر در این جا بمانم

——————در ماندنم رفته ام.

————اگر از اینجا بروم

—————در رفتنم ماندگار شده ام.

پس تنها عشق و مرگ همه چیز را دگرگون می کنند!

یا زهرا…