نگارش ۲۳
گم شده ام…
دارم آب میشم…
پیش نویس ها دیگر کار نمی کنند…
ای کاش می تونستم….
ای کاش می تونستم به کسی بگم….
ای کاش می تونستم با خودم باشم…
ای کاش می تونستم با یکی باشم…
ای کاش می تونستم…
ای کاش می تونستم گریه کنم…
ای کاش تنها بودم…
ای کاش نبود…
حالا که هست…
ای کاش…
خیلی بی معرفتی…
سگی می گوید:
کنار مطبخ ارباب، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن،
چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه:
عزیزم گفتن و جانم شنفتن،
دیگری ادامه می دهد:
-از آن ته مانده های سفره خوردن،
و دیگری:
-وگر آنهم نباشد، استخوانی،
اولی باز:
-چه عمر راحتی، دنیای خوبی،
-چه ارباب عزیز و مهربانی!
و سگی دیگر به یاد می آورد که:
«ولی شلاق… این دیگر بلائی است»!
و دیگری دلداری می دهد:
-بلی، اما تحمل کرد باید،
درست است این که قدری دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید،
گذارد – چون فروکش کرد خشمش -
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم،
شمارد زخمهامان را و ما ، این
محبت را غنیمت می شماریم…
زندگی سخته اگه سختش بگیری….
آسونه اگه آسون بگیری…
پس همه ی ما همیشه باید سعی کنیم آسون بگیریم….
پس چه خوبه همه باهم از همین الان یاد بگیرم و قول بدیم که آسون بگیریم…. :دی
خانه ام به من می گوید :
———-مرا ترک مکن چرا که گذشته تو ساکن من است.
راه می گوید :
—–به دنبال من بیا، من آینده تو هستم.
اما من خانه ام و به راه می گویم:
————من گذشته و آینده ای ندارم.
————اگر در این جا بمانم
——————در ماندنم رفته ام.
————اگر از اینجا بروم
—————در رفتنم ماندگار شده ام.
پس تنها عشق و مرگ همه چیز را دگرگون می کنند!
یا زهرا…