نوشته شده در قسمت :
متفرقه توسط :
مرتضی
سگی می گوید:
کنار مطبخ ارباب، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن،
چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه:
عزیزم گفتن و جانم شنفتن،
دیگری ادامه می دهد:
-از آن ته مانده های سفره خوردن،
و دیگری:
-وگر آنهم نباشد، استخوانی،
اولی باز:
-چه عمر راحتی، دنیای خوبی،
-چه ارباب عزیز و مهربانی!
و سگی دیگر به یاد می آورد که:
«ولی شلاق… این دیگر بلائی است»!
و دیگری دلداری می دهد:
-بلی، اما تحمل کرد باید،
درست است این که قدری دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید،
گذارد – چون فروکش کرد خشمش -
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم،
شمارد زخمهامان را و ما ، این
محبت را غنیمت می شماریم…
زندگی سخته اگه سختش بگیری….
آسونه اگه آسون بگیری…
پس همه ی ما همیشه باید سعی کنیم آسون بگیریم….
پس چه خوبه همه باهم از همین الان یاد بگیرم و قول بدیم که آسون بگیریم…. :دی
یک روز عاشورائی بود و همه مردم شهر داشتند در مساجد و محافل گریه می کردند، یک زن بدکاره ای، در یکی از محله های این شهر، رسما (معروفه) بود و به اندازه ای کثیف بود و در میان بدکاره های رسمی از همه پلیدتر که همان روز، عده ای مشتری داشت. نزدیک ظهر می خواست برای آنها غذائی درست کند و سور و ساتی برپا سازد، کبریت نداشت، آمد به منزل همسایه، که آنجا روضه می خواندند و شله می دادند و در باز بود و آمد و رفتی و دود و دمی. رفت توی آشپزخانه، شعله های آتش زیر دیگ خاموش شده بود و رویش خاکستر نشسته بود، در حالی که در اطاق های بالا، روضه خوان به داخل گودال قتلگاه رسیده بود و از تیغ که بر حلقوم امام نشسته و خون و التماس یک قطره آب و پرتاب سنگ و نیزه و… می گفت و ضجه و شیون از دل ها یا دهان ها بلند می شد، در آشپزخانه، این زن فوت می کرد به خاکستر اجاق، در نتیجه دود و خاکستر به چشمش رفت و در همان حال که مصیبت حسین خوانده شد، از چشم های این فاحشه چند قطره اشک ریخت!
بعدها مردم او را در خواب دیدند که در اعلی غرف بهشت با زنان پاکدامن محشور است. پرسیدند، تو اینجا چه می کنی؟ مگر چه خبر شده؟ مگر حساب و کتاب آنجاها چه فرمی است؟ گفت: کار من خیلی خراب بود، خدا بقدری سخت گرفته بود که از وحشت داشتم دیوانه می شدم، تمام کارها و حالات و حتی خیال پنهانی یی را که لحظه ای در سرم گذشته بود، با آن ترازوی عجیبش وزن می کردند، خدا می گفت، اگر به وزن یک اتم کار بد یا خوب کرده باشی اینجا اثرش را می بینی! من هم که می دانید شغلم و درآمد و زندگی ام و عمرم و تمام وجودم گناه یکدست بود.
مصرف کثافتکاری های یک محله را یک تنه تامین می کردم. خلاصه ملائک حساب و کتاب سخت به زنجیرم کشیده بودند و می گفتند تو حتی یک بار در عمرت یک ذره کار نیکی نکرده ای، می گفتند ذاتت کثیف و فکر و روح و عقیده و احساس و شخصیتت در پلیدی و پستی و زشتی گناه سرشته شده است. قرآن و ترازو و نامه اعمال و… ناگهان کنار رفتند و خدا هم ناگهان لحن و رفتارش را عوض کرد! دیدم، شفیع روز جزا آمد و دستم را گرفت و از آن محکمه وحشتناک نجاتم داد و چون در دست راستم جواز ورود نداشتم، و بر در های ورودی بهشت مامورین بیدار و دقیقی گماشته شده اند که ممکن نیست یک عنصر پست بی ارزش و ناپاک و حتی بی شعور رد شود، آقا مرا از یک در مخفی بسته ، که کسی خبر نداشت و فقط پارتی دارها را از آنجا وارد می کردند ، از آن در ، برد تو و قاطی زنان بهشتی جا زد.
خودم تعجب کردم، باورم نمی شد، نکند عوضی گرفته باشند! نه مگر می شود؟ اما آنجا دیدم خیلی تیپ ها مثل من بودند که از قیافه و رفتار و حرف زدنشان معلوم بود دوزخیان بهشت اند و یک مشت خان غارتگر و حاجی رباخوار و حاکم آدم کش و نوکران بیگانه و آلت فعل های استعمار و سرمایه داری ها استثمار گر و چاقوکش و جیب بر و بچه باز و لات عوامفریب و فحاش و تهمت زن و ریاکار و مرد فاحشه و زن فاحشه ، همه جور آدم، برخورده اند توی شهدا و خدمتگذاران و فداکاران راه آزادی و مردم ، و عدالت و حقیقت پرستان و جانبازان حق و پیروان علی و شهیدان کربلا و همه آدم های فهمیده و حسابی و مرد عقیده و جهاد!
بله! از همپالکی های خودم پرسیدم، قضیه چی است که ماها را هم آوردند تو این ها و هیچ حساب و کتابی از ما نکشیدند؟ برایم توضیح دادن که ماها را عدالت خدا اینجا نیاورده، شفاعت حسین آورده! یکی گفت من یک دعا خوانده ام، دیگری گفت زیارت رفته ام، دیگری گفت تربت کربلا را توی کفنم گذاشته ام، و دیگری گفت، من چون سرمایه دار بودم یک ضریح طلا برای یک امام تهیه کردم. و بالاخره دیگری گفت من پول حسابی دادم یک جا قبر دو نبش حسابی، از مرغوب ترین زمین های حرم امام خریدم و تا سرازیرم کردن به قبر ، روزنه ای باز شد و آن طرف سر بالا بردنم به آسمان و در کجاوه ای از نور آوردنم همین جا که ملاحظه می فرمایید!
اما من، هرچه فکر می کنم می بینم همین کار را هم برای شفاعت امام نکرده ام و اصلا اهل این حرف ها در زندگی نبوده ام. بعضی همکارهایم که خیلی اهل عقیده بودند، روزهای شهادت کاسبی را تعطیل می کردند و می رفتند روضه و گریه و زیارت و خیلی هم نذر و نیاز می کردند، اما من روز عاشورا را هم دایر بودم!
بالاخره، به کمک توضیحات و بازجوئی های یکی از متخصصان فن شفاعت، یادش می افتد از آن روز عاشورا که در زمان ذکر مصیبت بر حضرت ابی عبدالله او روضه به گوشش خورده و اشک هم بر چشمش افتاده، همین قطره آب تصادفی ، تمام پلیدی هایش را پاک و خیانت هایش را خدمت کرده و تمام قوانین الهی ، کتب آسمانی ، نبوت انبیاء ، اماممت ائمه ، ولایت اولیاء ، مجاهدت علما ، شهادت شهدا ، و اساسا همه حکمت و قانون و سنت و نظام خداوند را در خلقت جهان و انسان و همه مکتب های حکما و علمای اخلاق و تعلیم و تربیت و حقوق و جامعه و انسان شناسی و بطور کلی ، عقل سالم را شسته و دور ریخته است…!
خانه ام به من می گوید :
———-مرا ترک مکن چرا که گذشته تو ساکن من است.
راه می گوید :
—–به دنبال من بیا، من آینده تو هستم.
اما من خانه ام و به راه می گویم:
————من گذشته و آینده ای ندارم.
————اگر در این جا بمانم
——————در ماندنم رفته ام.
————اگر از اینجا بروم
—————در رفتنم ماندگار شده ام.
پس تنها عشق و مرگ همه چیز را دگرگون می کنند!
یا زهرا…
نوشته شده در قسمت :
ادبیات توسط :
مرتضی
صدای آژیر می آید
همیشه صدای آژیر می آید
وقت تمام است
و چهار پایه از زیر پا سُر می خورد !
سوال آخر :
امروز برای نمردن
مدیون کدام جوانمدم؟
نوشته شده در قسمت :
ادبیات توسط :
مرتضی
در میان کوه ها
حرف تازه ای به گوش می رسید
« سنگ ها
سنگ نیستند .
روی دامن زمین
لکه های ننگ نیستند .
در پس سکوت سنگ ها
حرف دیگری است
گرچه سبز رنگ
نیستند . »
در میان کو ها
جوششی عمیق داشت
چشمه ای.
شروع یک پایان….