نوشته شده در قسمت :
دل خودم توسط :
مرتضی
بی تو
شیطان
آرزوهایم را
نقش بر آب می کند
و رویاهای درشتم
لبریز هیچ می شوند
بی تو
استخوان هایم خواندن را
از یاد می برند
بی تو
شیطان
به طرفم سنگ پرتاب می کند.
نوشته شده در قسمت :
دل خودم توسط :
مرتضی
هنوز تو حسرت یه هم زبونم….
دیگه هیشکی نیست…!
نمی خوام باشه…
مردم…
دیوونه شدم…
دیگه نمی خوام کسی چشای خیسمو ببینه…
دلم گرفته…
هیچ کس نفهمید که غمم چی بوده…
عیبی نداره پس ما هم می سوزیم…
تو یه گوشه
خودم و خودم
نوشته شده در قسمت :
دل خودم توسط :
مرتضی
یادآوری:یه خورده به خودمون بیایم [!!!]
نوشته شده در قسمت :
دل خودم توسط :
مرتضی
تا کی می خواییم همینجوری خیره نگاه کنیم…؟! تا کی ؟!
یه روز میاد که دیگه نگاه کردن فایده ای نداره…[?]
اون موقع است یاد این روزا می افتیم و چه پشیمون که چرا راه درست رو نرفته ایم…[!]
نمی دانم چرا چند وقتی است که آسمان برایم جذاب تر شده است. روز و شبش فرقی ندارد، هر دو از قبل زیباتر شده اند…البته بماند که آسمون شب رو بیشتر دوست دارم… آخه توش ماه داره… ماهه نصفه نیمه، قشنگه، البته کاملشم قشنگه ولی بازم سلیقه آدماست دیگه…! حس می کنم عمرم داره از خودم فرار می کنه…! {هی فرار نکن} یه چند وقتیه خودمو گم کردم… البته کمی بهترترم، ولی بازم نمی دونم چمه…[?] منم واسه خودم ماجرایی دارم…! همش منتظرم تا عید بیاد یه استراحت توپ بکنم… خستگیم دره… بماند که همش پیش خودم می گم خدا بعد از عید رو بخیر کنه…[یا زهرا] بیخیال اصلا ولش کن… با یه شعر می تمومیمش…
روزها فکر من این است ، و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ؟ ننمای وطنم؟
“آیا این رویا ادامه پیدا میکنه یا من…”