آرشیو برای ماه : بهمن, ۱۳۸۸

دوستت دارم با تمام وجود

نوشته شده در قسمت : دل خودم توسط : مرتضی

دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که هستم هنگامی که با توام
دوستت دارم نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای
بلکه برای آنچه که از من می سازی
دوستت دارم , برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی
دوستت دارم ,‌چون دست بر دل فسرده ام می نهی
زنگارهای بی ارزش و بی مقدار را به سویی می زنی
و نور می تابانی بر گنجینه های پنهانی که تاکنون در ژرفا مانده بودند
دوستت دارم
چون یاریم می کنی که از تخته پاره های زندگی نه یک کپر, که معبدی در خور بنا نهم
که کار روزانه ام نه یک سرشکستگی بلکه ترنم ترانه ای باشد
دوستت دارم
چون بیش از هر کیش و ایینی به رویش من یاری رسانده ای
فراتر از هر سرنوشتی شادی را به من ارزانی داشتی
این همه را هدیه داده ای
بی هیچ تماسی , کلامی و یا اشارتی
به این کار توانا گشته ای
چون خود بوده ای
شاید دوست بودن در نهایت همین معنا باشد

بی باری

نوشته شده در قسمت : دل خودم توسط : مرتضی

چی بگم…از کجا بگم…از کدوم بدبختیم بگم…خودمم نمیدونم…دارم چیکار می کنم…

چه آینده ای در انتظاره منه؟

چه سرنوشتی…؟

از همه عالم خسته شدم…

حتی تو…!

آره…

دیگه حالا چرا اینطوری؟

مگه من باهات اینطوری کرده بودم؟

آره خدا جون؟ آره؟

نمیدونم…

دیگه کم اوردم…

می خوام بمیرم…

خوب بمیر…!

حتما همینو میگی…

ولی نه…

به این راحتی ها هم نیست…

ای کاش…

دوست دارم…!

با من اینطوری نکن…

همین…!!!

به قول یه بنده خدا:         سـیـس…!